سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

روزهای زندگی همسر یک طلبه

بهش گفتم: این شرکت، مانتوهای خیلی زیبایی برای دختر هشت ساله ات داره. شیک و مجلسی

گفت: راست می گی! خیلی نازه! اما من برای دخترم مانتو نمی خرم!

- چرا؟

- دوست دارم تا اونجا که میشه، از پوشش اجباری این مملکت دور باشه. از روسری و چادر و مانتو و ...!

چند وقت پیش، سارینا روسری سرش کرده بود! از سرش برداشتم گفتم  لازم نکرده از الان بپوشی!

- جالبه! تو هم پوشش اجباری داری برای دخترت؛ اما ادعای آزادی! چرا نمی ذاری دخترت خودش انتخاب کنه؟ تو اعتقاد خودت رو القا می کنی و پز روشنفکری و آزادی میدی!

----------------------------------------

بعضی ها اسلام و انقلاب اسلامی رو به همین امر متهم می کنند. که به اسم آزادی انقلاب انجام گرفت اما مثلا حجاب اجباری شد!

زندگی اجتماعی، لاجرم یه سری محدودیت ها میاره! اگر کسی می خواد آزاد باشه بدون محدودیت، باید تنها در جنگل زندگی کنه. هیچ محیط اجتماعی رو نمی تونید پیدا کنید که الزامات و محدودیتهایی نداشته باشه. اما بر اساس ارزشهای اون جامعه، محدودیتها، متفاوت می شن. اینکه جریان حجاب چیه و چطوریه، در این مجال نمی گنجه! فقط خواستم در مورد آزادی و حجاب، کوتاه عرض کنم

 


نوشته شده در جمعه 94/11/30ساعت 8:0 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

همسر طلبه است. یکی از اون دوستانی که همیشه برام سمت استادی داره.

بهم گفت: می خوام از قم برم!

- جداً؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- اوهوم! به شوهرم خیلی پیشنهاد کار می شه اما چون من عاشق قم بودم، اون حتی بهم نمی گفت و رد می کرد. استخاره کردم که بهش بگم بیا بریم. خیلی خوب اومد و ترکش هم بد!

- پیش کی استخاره کردی؟

- خودش! بهش نگفته بودم نیتمو.
من خیلی قبول دارم شوهرمو. هرچی هم بده، من بدش کردم. باورت می شه تازه فهمیدم؟

- آره بابا! من یه چیزای پیش پا افتاده ای رو تازه فهمیدم که واقعا خنده داره! مثلا تازه فهمیدم نباید صبح ها منطقی با شوهرم حرف بزنم.

نگام کرد و گفت: یه حدیث خوندم، درون منو متحول کرد. می گه: جمال الرجال فی عقولهم و جمال النساء فی جمالهن! هیچ وقت حرفی رو منطقی برای شوهرت استدلال نکن! همون حرف رو از زاویه ی زنانه مطرح کن، جواب می ده

در مقابل نگاه متعجب من گفت: مثلا من وقتی من بچه ها رو گذاشتم پیشش و رفتم بیرون، میام خونه شروع می کنه به غر زدن که چقدر بچه ها اذیتم کردن و اینا! من اگر بگم: خب چیه؟ منم همینطورم! برای منم همینقدر سخته! چرا انقدر بیخودی غر می زنی و ...، حتما دعوا می شه! دفعه بعد هم بچه ها رو نمی گیره! اما اگر بگم : وای! میبینی تو رو خدا چقدر اذیت می کنن؟ منو هم همینقدر اذیت می کنن از صبح تا شب و ...، زمین تا آسمون فرق می کنه! آروم می شه...

 

حقیقتش هنوز هضمش نکردم! خیلی جمله سنگینه!


نوشته شده در دوشنبه 94/11/26ساعت 10:41 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

بعضی وقتها یه فاصله های عمیقی می افته تو زندگی! دلخوریها اونقدددددددددددددددددددددددددر زیاد می شه که دیگه...

شاید هم شیطانه که میاد و هی شک به دلت می اندازه! هی اشتباه های بقیه رو برات بزرگ می کنه.

مییشینی و هزار تا دلیل خوشگل و عاقلانه برای تصمیمات غلطت میاری و  با هرکی با حرفهات مخالفه، بحث می کنی. بحثهایی که وقتی بعدا نگاهش می کنی، مایه ی شرمساری اند.

.
.
دارم برای خودم روایت می کنم. روایت روزهای خراب گذشته رو. روزهایی که اگر خدا نبود، اتفاقهای بدی می افتاد!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه! امان من نفسی

شیطان همیشه از همون جا که خیلی خودتو قبول داری، میاد سراغت

من، خودمو به عنوان یه آدم منطقی، قبول دارم. خب شیطانم از همین راه میاد! چه استدلالهای قشنگی! چه منطق کاملی! بدبختی اینجا بود که چون منطقم کامل بود، هیچکس حریف توجیهاتم نمی شد و احساس می کردم خب درسته دیگه! هیشکی نمی تونه مخالفت منطقی کنه باهام!

اینجا بود که باز، مهر امام حسین و اهل بیت(علیهم السلام) ، به دادم رسید!

دلمو لرزوندن! دلم، دل...

یه مرد آسمونی - یه شهید- اومد، مثل یه پدر مهربون، دلمو گرفت دستش!

و درست در سالگرد شهادتش، معجزه ای که باید، رخ داد! عقل شیطانیم از کار افتاد و چشم دلم بینا شد!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
خدای من! چقدر خراب کردم.
تازه دارم این فاجعه رو می بینم. این عقل شیطانی، چه به سرم آورده!
مشغول بازسازی هستم. دعام کنید
-------------------------------------------------------
پ ن1: برای شادی روح شهدای راه حق، از ابتدای خلقت تا الان؛ صلواتی عنایت کنید
پ ن 2: از رضوان تو فقط لیلی باش، خبری ندارم. دلم میخواد بهش بگم:
رضوان عزیزم. معلم مهربونی که هیچ وقت نشد بهj بگم چقدر در زندگیم موثر بودی؛ هر روز بیادتم و برای دخترهای عزیزت دعا می کنم. هنوز نگران خانم خانمها هستم. و بدون که شناخت این شهید عزیز رو به تو هم مدیونم. به تو و دخترت که بالای کتابش نوشته بود: I am Emad


نوشته شده در شنبه 94/11/24ساعت 9:7 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

می گم بخواب برات قصه بگم.
- ماماااااااااااااااااااااان! قصه از تو کتاااااااااااااااااب
نمی دونم برای علاقه اش به کتاب باید خوشحال باشم یا برای این گیر نصف شبی، کلافه!
--------------------------------------------------
یه چیزی رو چند وقتیه مطمئنم! خیلی از گیرها و ایرادهای بچه ها، برای خود اون چیز نیست!برای اینه که به خودشون ثابت کنن عزیزن
مثلا: تو رختخواب خوابیدم، فاطمه خانم قبل خواب آب خورده، لباسش عوض شده، مسواک شده و اومدیم بخوابیم! قصه هم گفتم و دیگه وقت خوابه. تا چشمام رو می بندم و یکم گرم می شه یهو می گه: آب! من آب می خوام. اون لحظه واقعا سخته برم آب بیارم! قبلا موقع طفولیت محدثه خانم، با امام حسین ع معامله کردم که آب آوردن نصف شبها، فقط بخاطر ایشونه نه بچه ها! یعنی اصلا محبت مادرانه نمی تونه من یکی رو از وسط خواااااب بکشه دنبال آب
اما فهمیدم می خواد خودشو ثابت کنه. اون لحظه به این محبته احتیاج داره، نه به اون آب


نوشته شده در شنبه 94/11/24ساعت 7:55 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

این روزها حالم خوب نیست. من که عمری حسرت شهادت داشتم، حالا باید بنشینیم و شهادت برادرانم رو نظارگر باشم. برادرانی بسیار کم سن و سال تر اما بزرگتر، با ایمان تر، متقی تر و...

بازهم مورد پسند خدا نبودم. دلم میسوزه حالا که در باغ شهادت باز ه باز است، من چرا انقدر بی لیاقتم و بی سعادت و سهمی در دفاع از شیعیان ندارم.

یکی میگفت تو جمع صحبت شده از مدافعان حرم و شوهرم گفته اصلا دوست ندارم برم.مادرش هم گفته تو بخوای بری، من نمیذارم. حلالت نمیکنم

و من فکر میکنم به دینداریهامون؛ به ادعاها؛ به ماهایی که خوبیم ، مذهبی هستیم، انقلابی هستیم اما فقط تا وقتی جان و مالمون به خطر نیفته.

وقتی به مردهایی که اهل جهاد نیستن نگاه میکنی، یا مادرانی اینچنین دارن یا همسرانی! و دقیقا مردان مجاهد، همسران و مادران مشوق داشتن و دارن. چقدر نقش ما زنها مهمه.

چند وقت پیش خونه دوستی بودم که دوپسر داشت؛ گفت لیاقت تربیت دختر نداشتم.گفتم خوش به حالتون حاج خانم. شهید تربیت میکنین ما خیلی زور بزنیم، مادر شهید تربیت میکنیم.

اما حالا میبینم شاید تربیت دختر مجاهد و اهل جهاد، از پسر اهل جهاد، سخت تر باشه و مهمتر.

دلم شهادت میخواد. خدایا نصیبم کن.


نوشته شده در دوشنبه 94/10/14ساعت 9:0 صبح توسط بانو نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak