ارسال شده توسط بانو در 11/2/91:: 5:46 عصر
شده ماجرای ملا نصرالدین و پسرش و خرش!
با بچه رفته ایم بیرون. خسته می شود. «او» بچه را بغل می کند.
عابران چپ چپ نگاهمان می کنند. عاقبت یک نفر جرأت می کند و می گوید:
حاج آقا، حرمت لباستونو نگه دارید. در شأن روحانی نیست بچه بغل کند!!!
بچه را با اصرار از «او» می گیرم. هنوز هم چپ چپ نگاهمان می کنند. باز یک نفر جرأتش به کمال می رسد:
حاج آقا! بنده خدا خانمتون خسته شدند. شأن روحانیت اجل از این است که راست راست راه برود و زنش بچه بغل...
بچه را می گذاریم زمین و سه تایی همدیگر را نگاه می کنیم!
فکر کنم به زودی یک نفر به ما تذکر بدهد که:
شأن روحانی نیست که وسط خیابان بایستد و زن و بچه اش را نگاه کند!
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط بانو در 7/2/91:: 8:3 صبح
تصور کنید رفته اید مسجد برای نماز جماعت. بچه خردسال روحانی، دارد بازی می کند که نماز شروع می شود.
بچه از قد و قامت مادرش بالا میرود، روی کولش می نشیند و ...
خسته اش می شود و می رود سراغ جناب بابا!!!!! (فکر کنم الان لب مبارک پایینی تان با دندادن مبارک بالاییتان، واکنشی به نام گزیدن نشان دادند)
سرو کول جناب بابا هم مستفیض می شود از فیض حضور آقا زاده!
به نظرتان بعد از نماز چه اتفاقی می افتد؟
ارواح مطهر مادر و پدر کودک(علی الخصوص مادر) مورد عنایت قرار گرفتند و توی گور رفته اند روی ویبره!
ناله و نفرین است که از جمع به گوش می رسد
یکی نیست بگوید: آقایان و خانمهای محترم. نه من بهتر از صدیقه طاهره ام، نه فرزندم بهتر از امام حسن مجتبی سلام الله علیهما. وقتی ایشان در نماز روی دوش پدربزرگ می نشتند و پدربزگ هم نماز را برای حضور راحت و پر آرامش فرزند، طولانی می کردند، من که هستم که کودکم را برانم و برنجانم؟
چقدر مسلمان تر از رسول خدا هستند این مسجدیان عزیز ما. کجاست رسول خدا تا ببیند!
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط بانو در 31/1/91:: 11:51 صبح
رسم قشنگی داریم «من» و «او»
خدمت امام که میرسیم، می نشینیم و در مورد زندگیمان حرف می زنیم. توقعاتمان از همدیگر را می گوییم...
برنامه هایمان را...
شکایتهایمان را...
خوشیهایمان را...
تشکرات فائقه مان را؛
همه را به امام عرضه می کنیم و وقتی می آییم بیرون، مثل تازه عروس و دامادها، کاممان شیرین است و با یک دنیا عشق، می رویم زندگیمان را زیباتر کنیم.
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط بانو در 29/1/91:: 8:1 صبح
زیارتنامه که می خواند، عشق می کنم.
می ایستم بتماشایش. اشک که با نشان از عمق قلب پاکش جاری می شود، مرا بیشتر عاشقش می کند.
اذن دخول می گیرد و وارد می شود. همان اشک اجازه نامه ی ورومان است.
پشت سرش می ایستم تا آقا به واسطه ی خوبیهای او، به من هم نگاه کند.
می دانم هرچه بیشتر عاشقش باشم، آقا بیشتر تحویلم می گیرد. برای همین است که اینبار سفرمان دلچسب تر است.
اما امان از وقتی که از دستم دلخور باشد و از او دلخور باشم...
آقا اصلا راهم نمی دهد. میایستم پشت در و آنقدر گریه می کنم و التماس می کنم تا...
تا ندارد، راهم نمی دهد. به «او» زنگ می زنم. «او» را هم راه نمی دهند با این دل تنگ!
معذرت خواهی می کنم و معذرت خواهی اش را...
اینبار نه با اشک، با لبخند جواز ورود می دهند.
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط بانو در 27/1/91:: 1:18 عصر
با «او» که می رویم زیارت، باید حواسمان به خیلی چیزها باشد.
باید حواسم باشد، اگر کسی دارد پابه پا می شود و می فهمم حرفی را دارد مزه مزه می کند، بروم کنار تا راحت حرفش را به « او» بگوید.
باید حواسم باشد اگر کودکی دارد خودش را برایش لوس می کند، شکلاتی به دست « او» بدهم تا با بوسه ای، کام کودک را شیرین کند.
باید حواسمان به کسانی باشد که خیره خیره نگاهمان می کنند تا به خانمها، «من» و به آقایان «او» با لبخند، جواب بدهیم
باید حواسمان باشد که وقتی یک نفر سراسیمه به سراغمان می آید، «او» سریع محل قرار بعدی را بگویدو «من» بروم و بنشینم به انتظار.
باید حواسم باشد همیشه کتابی در کیفم باشد تا این دقایق و گاه ساعتهای انتظار، به بطالت نگذرد.
باید حواسم باشد وقتی قرار ساعت 8 مان می شود ساعت 9:30، بدخلقی نکنم. محل رجوع مردم است دیگر.
باید حواسم باشد که کودکم حوصله زیارت را ندارد ، اما مثل ما عشق دارد؛ هوای هر دو حالش را داشته باشم.
باید حواسم باشد اگر شوهرم بواسطه لباس پیامبر نمی تواند با کودکم توی حرم بدود و سر حوض آب بازی کند، مسیر را بیندازم از صحن غدیر،و وقتی فقط کبوترها پر می زنند، تا لب حوض مسابقه بدهیم و سر حوض، کودکم دلی از عزای آب بازی در بیاورد.
باید حواسمان باشد که حلال خدا، سلیقه ای حرام نشود وگرنه، حرام خدا، سلیقه ای، حلال میشود.
باید حواسم باشد که از امام رضا علیه السلام، همیشه بواسطه وساطت در ازدواجمان، تشکر کنم.
سپاسگزارم امام رئوف
کلمات کلیدی :